تبليغاتX
ورزشهاي رزمي __ ووشو استان اردبيل

اساتيد شهروز افضلي مقدم - مساعديان و صاحب اختياري

         از چپ به راست اساتيد شهروز افضلي مقدم - مساعيان و صاحب اختياري

 

 

هنر رزمي ذكافونگ 

هنر رزمي ذكافونك هنر اصيل ايراني بوده و از زادگاه قهرمانان و پهلوانان و رادمرداني همچون مقدس اردبيلي ، دودمان صفويه و ديار پهلوان رضازاده و قهرمان علي دايي از بطن طبيعت پاك شهر سرافراز اردبيل توسط خاك خورده ديار رزم استاد شهروز افضلي مقدم بنيان نهاده شده است .  جه ت معرفي اين سبك رزمي چاره اي ندارم جز اين كه از نوشته هاي خود سي فو افضلي در وبلاك     ذکافونگ    بهره گيرم .

  استاد افضلي در قسمتي از خاطراتش مي گويد 45   سال از عمرم میگذرد در تمامی عرصه ها  حضور فعال داشتم اما به این نتیجه رسیدم در دنیای ماشینی زندگی مابین آغاز و پایان تولد است یعنی عمر طبیعی را زمانداران بی هویت از انسانها سلب نموده اند و انسانها همانند مهره های شطرنچ  جابجا می کنند بدون اینکه نگرش مثبتی به فردا داشته باشند .

خاطرات من

عمری سپری کردم به سالم زیستن معتقد بودم که روزی به مملکتم حمله شد و توسط متجاوزین بیگانه مورد تهاجم قرار گرفت و من بعنوان یکی از نیروهای مردمی در منطقه جنگی حضور یافتم با توجه به اطلاعات قبلی که از فرامین نظامی و اشنایی به قانون داشتم گروهی را ملاحظه کردم که حتی اطلاع کافی از بازو بسته کردن کلاشینکوف که سبک ترین  سلاح  جنگی محسوب می شود نداشتند اما ایشان اراده شان و اعتقادشان به خداوند همیشه مرا متحیر میکرد چون با اراده می توانستند انچه که نمی دانستند در کمترین زمان بیاموزند سختی و مشقت را تحمل میکردند  با این انگیزه  که در راه حق تعالی قدم بر می دارند آنان از همه زر و زیور دنیا دل  کنده بودند و در شب های عملیات مثل این کهبه آرزوی دیرینه شان رسیده باشند جشن و سرور به پا میکردند و چون راهیان کربا  بودند و علاقه خاصی به ائمه اطهار و چهارده معصوم داشتند به زندگی دنیا دل نبسته و فقط تکیه گاهشان خدا بود و به همان خاطر ایثار میکردند و از جان خود که از همه چیز برای انسان با ارزش تر است میگذشتند . در یکی از شبهای عملیات صدای مهیبی شنیدم به سوی صدا شتافتم جانبازی را دیدم که یک پای او قطع شده بود به بالینش شتافتم  تنها جمله ای که گفت این بود رها یم سازید و به جلو شتابید و آن یکی را دیدم که در گودالی افتاده و آرام آرام زمزمه میکرد یا مهدی ادرکنی . دیگری لبهایش خشک شده بود اب ... اب  فقط این سخن بر لب هایش جاری بود در کنار او رزمنده ای در حال سوختن بود و با سکوت خویش دنیا را وداع میگفت آری پس از ساعتها ایثار و فداکاری فردای آن روز به مقرمان  باز گشتیم ....

 

 بقیه مطالب در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ووشو اردبیل در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 0:5 |





Powered by WebGozar